نيكا

یه روز معمولی معمولی همینجوری

امروز هم مثل همه پنج سال گذشته رفته بودم مهد کودک. بابام منو رسوند. خاله هانیه صدام کرد با بقیه بچه ها که بیایین برین توی زیرزمین صبحونه حاضره. خانم جاوید به ما صبحونه داد. صبحونه املت بود با شیرین گندمک و شیر. من املت خوردم. گوجه اش رو هم خوردم. نمی دونم چرا گوجه توی املت با گوجه خالی یا گوجه توی چیزای دیگه فرق داره و خوشمزه تره. بعدش خاله مریم ما رو صدا کرد که بچه ها بیایین برین بالا. بعدش گفت یه دقیقه صبر کنین من از شما برم جلوتر واسه اینکه شما دنبال من بیایین چونکه میخواست ما رو ببره توی کلاس که یهو بعضی هامون جای دیگه ای نره و فرار نکنه. توی کلاس خاله گفت که نیکا و پارمیدا و کوروش بیایین شعر بخونین. ما سه تایی شروع کردیم به خوندن شعر اینجوری : سلام سلام بچه ها  گلهای شاد و خندون  یه قصه واقعی  میخوام بگم براتون  قصه زیبای ما  حفظ محیط زیسته  نمره هرکی گوش کرد  صد آفرین و بیسته   راستی محیط زیست چیست  حفظ محیط زیست چیست  حفظ محیط تمیزی است  تمیزی هم که سخت نیست  مواظبت کنیم از جنگل و کوه و دریا  هوای صاف و زیبا  پرنده ها و گلها ... بعدش خاله گفتش آفرین برین بشینین ... بعدش درسا و سرمه و کسرا اومدن و شعر خوندن اینجوری :  قرقره توی دست من  بادبادکم توی هواست  ایستاده ام روی زمین  بادبادکم اون بالاهاست  خوشحال و شاد و بیصدا  اینجا و آنجا میرود  بادبادکم همراه باد بالای بالا میرود  از پیش یواش یواش  دور تر و دور تر میشود  قرقره توی دست من  لاغر و لاغر میشود ... 

بعدش خاله به ما یه دونه پلوکپی داد که نقطه نقطه هاش رو بهم وصل کردیم و بعدش رنگش که کردیم من به پارمیدا گفتم برو توی میز زرده، اونم رفت ... خاله پلوکپی ها رو ازمون گرفت و ساحل که مهمون مهده با غزل اومدن توی کلاس ... ساحل دوست داشت بازی کنه و اصلا هم خجالت نمیکشید که بازی کنه ... خاله بهش گفت ساحل تو از بقیه بچه ها بزرگتری و همه چی بلدی ولی اینا این چیزا رو بلد نیستن و دارن یاد میگیرن ولی من که همه کارای ساحل رو بلد بودم ... ساحل ولی همش داشت با دوستش دیبا هی حرف میزد بلند بلند ... تازه نخ بازی هم میکردند من رو هم بازی نمیدادن من هم به خاله چوقلی شون رو کردم و خاله گفت که ساحل اینقدر شلوغ نکن ... خاله از من و غزل خواست که یه نقاشی براش بکشیم که بده به خاله بهاره ... من یه نقاشی کشیدم که یه دونه پسر توش بود که دستش یه گل بود که میخواست بده به مامانش که داره بهش احترام میذاره و مامانش هم بهش میگفت قربونت برم و بوسش میکرد ...

بعدش نشستیم و به درس خاله گوش دادیم، درسِ خوندن بود. بعد رفتیم میان وعده بخوریم دیدیم امروز میان وعده نداریم. خاله گفت آب خالی بخورین برین بالا. ما هم آب خالی خوردیم و دوباره پشت سر خاله رفتیم بالا سر کلاس.

الانم داره آکادمی موسیقی گوگوش شروع میشه، بقیه امروز رو بعدا میگم.

  

...

نظرات ()        link        ٩:۱۳ ‎ب.ظ - ۱۳٩٠/٦/۳٠ - نیکا صالحی

هولو

 

مامان میگه آخه دخترم ، هلو رو اونجوری میخورن؟

میگم چجوری؟

میگه پوستش رو خوردی، توش رو که بهتره، انداختی تو سطل آشغال؟ حداقل بقیه اش رو میدادی من بخورم ...

میگم آخه من پوستش رو دوست دارم ... اصلا اگه اونجوری دوست داری، میخوای یکی دیگه رو همونجوری پوستش رو فقط بخورم، توش رو بذارم واسه تو ؟

...

نظرات ()        link        ۸:۱۸ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/٤/٢۱ - نیکا صالحی

حوصله ام سر میره ... یه نی نی بیارین برام !

صد و سی و نود و چهار بار به مامان و بابا گفتم دیگه باید برن از همونجایی که من رو پیدا کردن و آوردن و واسم اسم گذاشتن و کره عسل و قرمه سبزی و ماکارونی و شکلاتِ کیندر دادن خوردم و بزرگ شدم، از همونجا یه خواهر برام بگیرن بیارن ... بهشون گفتم که یکی پیدا کنن که مثل من توی کوچولوییش کچل نباشه، موهاش از همون کوچولوییش خرگوشی بسته باشه با دو تا گل سر مینی موسی صورتی... حالا اگه خیلی هم مثل من خوشگل نبود دیگه اشکالی نداره ... سرم رو که میتونه گرم کنه ... حالا اگه خواهرم پیدا نشد، یه داداش مثل کوروش یا پارسا هم پیدا کنن خوبه ... دیگه مجبورم باهاش ماشین بازی و تفنگ بازی کنم دیگه ... از هیچیِ هیچی که بهتره ... حالا اگه داداشم پیدا نشد، خود مامان و بابا اگه قبول کنن یه روز یکیشون دخترم بشه یه روز دیگه یکی دیگشون پسرم بشه، بازم خوبه ... آخه وقتی از مهد بر میگردم خونه یا روزای تهطیل، وقتی با بابا یا مامان، مامان بازیم تموم میشه، خونه سازی هم تموم میشه، فروشگاه بازی و دکتر پرستار بازی هم تموم میشه، یه کم هم خمیر بازی که میکنم، نقاشی های خوشگل خوشگل هم که میکشم، بعدش موسیقی تمرین میکنم، لپ تاپ بازی هم که میکنم، بفرمایید شام هم که نگاه میکنم، بعدش کارتون هم که می بینم ، مامان و بابا دیگه هی جلوی تلویزون چشماشون بسته میشه و هی باز میشه تا خوابشون میبره، بعدِ بعدِ بعدش حوصله ام سر میره ... اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتم، مامان و بابا که خوابشون میبرد، میتونستم من نخوابم و تا صبح با نی نی بازی کنم ... تازه، دیگه نمیتونم تا آخر عمرم الکی هی به همه بگم که هستی و هانا خواهرام هستن و کوروش داداشمه که ...

...

نظرات ()        link        ۸:۳٠ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۳/٤ - نیکا صالحی

راااااحت

خاله مرجان؛ مربّی مهدم میگه :"نیییییکاااااااا ! بازم اگه شیطونی کنی میفرستمت پایین کلاس شیرخوارهاااااا  امروز هم ...."

هیچوقت نمی فهمه و منم بهش نمیگم که من عاشق بچه های شیرخوارم و عاشق شیطونی ... پس راحت به همین کارام ادامه میدم ...

...

نظرات ()        link        ٩:٤٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/۸/۳ - نیکا صالحی

منتظرم خدا

من خودم دیگه فهمیدم خدا کیه ... مثلا اون چیزایی که مامان و بابا نمی تونن

 که بدونن، یا نمیتونن که بتونن، یا نمیتونن که بخرن یا انجام بدن، چیزاهیه که

کار خداست ... مثلا مثلا پارک، تاب، الاکلنگ واسه توی اتاق خودم، بند آوردن

بارون واسه بیرون رفتن، برف ریزوندن از آسمون واسه درست کردن آدم برفی،

لوازم آرایش واسه بچه های چهار ساله،از این ماشین گنده ها خوشگلا که

توش تلویزون داره واسه رانندگی بچه ها، یا مثلا همین چشمام یا پاهام، یا مثلا

رنگ موهام ... همه اینا چیزاهیه که هیشکی از این آدم بزرگا نمیتونه بدونه یا

بتونه یا انجام بده ... خب ... حالا دیگه از الان میخوام منتظر باشم ببینم خدا

چیکار میتونه بکنه برام فعلا با اون چیزایی که بالا گفتم لازم دارم زود زود ... 

...

نظرات ()        link        ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ - ۱۳۸٩/۱/۸ - نیکا صالحی