تا حالا شامپول خُدين ؟
من ديلوژ مُقفٌق شدم بُخُلَم .
آب باژی يا همون که مامانی ميگه؛ اَموم ، لُ دوش دالَم.
آخه اون کف شِفيدای شامپول خيلی بوی خوفی ميده.
ديلوژ تا مامان مهناژی بفمهه ، دَشتِ کفيم لُ کَدَم تو دهنم و خُدَم.
بوش خوف بود ولی بد مَژه بود. بعدش هم يه عالمه از شيلايی که
خُده بودم لُ آوُدَم بالا.
بعد اَژ اَموم هم تا شَب که ميخواشتم لالا کنم، فِک کنم مامانی
شونشَد دَفه کهنم لُ عَوَژ کَد.
اگه شما هم خواشتين شامپول بُخُلين ، اوٌلِ اوٌل مُطمَنِنِ مُطمَنِن بشين که
خيلی خيلی کهنه توی خونه داشته باشين حتمن.
... نظرات () link ۱٠:٥٥ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/۳٠ - نیکا صالحی
من دُيُشت شِه ماهم شد ديلوژ .
يَنی بُزُگتَل شدم . قَدَم بُلن تَل شده. چاقالو تَل شدم .
يه کم حَف ميژَنَم . خيلی وول ميخُلَم . کمتَل گِيه ميکنم .
و هَمَش ميخندم که دُخمَلِ خوش اخلالی باشم .
خيلی چيژا شده تو اين شِه ماهه که ميدونين همتون .
ولی هيچی اَژ اين بهتَل نبود که اِملوژ ديدم مامان مهناژی اَژ تهِ دل خنديد .
چَن لوژی بود که ناياحَت بود .
دُيُشت نفمهيدم ولی فِک کنم آقای اِداله ی مامانی قبول کَده که مامانی
باژَم نَيه شَلِ کال و پيشِ من بمونه تو خونه .
شِه ماه مُيخَشيِ بدونِ قوقوق گِيِفته تا من بُژُگتَل بشم .
وقتی داشت مُحکم بوشَم ميکَد دَلِ گوشَم گفت :
هيچوقت تنهات نميزارم عَسَلَم !
... نظرات () link ۱٢:٢٧ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢۸ - نیکا صالحی
اگه دوشت دايين هميشه يه نفَل بغلتون كُنه و هيشوقت لويِ ژَمين
نباشين و هميشه همقَدِ اونی كه بغلتون ميكنه باشين ، اوٌلِ اوٌل كه
ميژايَنتون لو ژَمين ، هِی الَكی سُلفه كنين كه مَشَلن آب دهنتون پَييده
تو گلوتون . بغلتون ميكنن و يواش ميژنن پشتتون .
دوبايه تا خواشتن بِژايَنتون لو ژمين يه دَفه گِيه كنين . اَژ اون گِيه هايی
كه همه يه دَفه بُدُوَن پيشتون و فِك كنن كه هاپو گاژِتون گِيِفته . دوبايه
بغلتون ميكنن تا آيوم شين . ژود آيوم نشين ها ، چون آدم بُژُلگا
خيلی حوشِله ندايَن كه ، ژود تا شاكت شين ، ميژايَنِتون لو ژمين .
بعدش هم كه وقتِ شيل خُدَنِ و دوبايه تويِ بغلين .
وقتی شيل ميخُلين حواشتون باشه كه خوابتون نَبَله ، چون هم
گشنه ميمونين هم تا لالا كنين ، ژود ميژايَنِتون لو ژمين دوبايه .
وقتی شيلتون و خُدين و لالا هم نَكَدين ، خَشته ميشن و هَل چی
هم كه گِيه كنين ، حتٌا مِشه وقتی كه لولو دايه ميخُلَدِتون هم گِيه
كنين ، ميژايَنِتون لو ژمين و يه می می الَكی كه اِشمِش پشتونكه
ميژايَن تو دهنتون .
پشتونكتون لُ با ژَبون پَلت كنين لو ژمين و دوبايه گِيه كنين.
اونوقت ديگه فِك ميكنن كه حتمن دلتون دَد ميكنه يا مَليضين كه
گِيه ميكنين و دوبايه بغلتون ميكنن ولی اين دَفه يه چيژِ تلخ ميليژَن
تو دهنتون كه اِشمِش گيليپ ميكشِله .
خُلاشه اِنقَد گيليپ ميكشِل ميدَن بُخُلين كه ياش ياشی دِلِتون دَد
ميگيله و ديگه ياش ياشی لالاتون ميگيله و به خاطِلِ شيطونی هايی
كه كَدين تا شُب بيهوش ميشين .
شُب كه بيدال شدين چيژايی لُ كه گفتم يادتون نيَفته باشه ؟
دوبايه اَژ اوٌل ...
... نظرات () link ۱٠:٤٧ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢٦ - نیکا صالحی
بابايی چِقَد ديشب خنديد و باهام باژِی کَد.
مامان مهناژی هم ميخنديد خيلی و باهام حَف ميژَد.
خُحشال بودَن.
ولی بابايی چِقَد خَشتَش.
مامانی لُ هم که خودم اَژيَت ميکنم ، ميدونم چِقَد خَشته ميشه.
فِک کنم اون آقای وام ديلوژ به بابايی پول داده که بابايی بتونه من و
مامان مهناژی لُ ببره تويِ خونه تاژه هه که خَليده بَلامون.
بابايی اِنقَد خَشتَش که اَشَن توفبالِ جانِ جَمانی هم که قاشِقِشه نگا
نميکنه.
تاژه وقتی هم که ميخواد نگا کنه جلوی تِوِليزون لالا ميکنه.
ديشب هَل دو تاييشون مِشه اون لوژايی که من تاژه به دُينا اومده بودم ،
خُحشال بودن. مِشه همون لوژا هم خَشته.
شما نمی دونين چه جولی ميشه خَشتِگيِ آدم بُژُلگايی لُ که
آدم قاشِقِشونه دَل کَد ؟
بَلاشون پِشتونک بِخَلَم خوبه ؟
... نظرات () link ۱٠:٥۳ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢٤ - نیکا صالحی
اَژ اِملوژ ميخوام هَمَش وول بُخُلَم.
هَل چی هم مامان مهناژی ميخواد بهم بگه وول وولَک يا بابايی بهم بگه
ژِلژِله ، بِگَن.
ديشب که بابايی من لُ بغل کَده بود و بَيام داشت شِعلِ پَليا گُشنتونه ،
پَليا تِشنتونه ، پَليا خُشته شدين لُ ميخوند ، اون دو تا قِلمِژيِ کوچولو لُ
که اَژ وقتی من به دُينا اومدم بابايی بَيايِ عِيد و شُفيه ی هَف شين خَليده
بود و يويِ ميژ تويِ يه ژَلفِ شيشه ای بودن و من ديده بودم که اَژ ديلوژ اوٌل
يکيشون و بعد اون يکيشون وول نميخُلدَن لُ ديد.
ناياحَت شد و به مامانی گُف :
مهنازی ! ماهی ها هر دوشون مُردَن.
بعدش هم انداختِشون تويِ شَلطِ آغشال.
هِی به آدم بگن وول وولَک يا ژِلژله ، بِهتَل اَژ اينه که آدم لُ بنداژَن تويِ
شَلطِ آغشال.
شايد اون دوتا قِلمِژيِ کوچولو لالا بودن ؟
بيچايه ها الان بيدال ميشن ميبينن توی آغشالا کناِيِ پوشَکای پيف پيفيِ
منَن.
شما نمی دونين وقتی لالا هَشتَم چه جولی ميتونم هِی وول بُخُلَم ؟
... نظرات () link ٩:۱٩ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢٠ - نیکا صالحی
اَژ شُبح تا همين يه شاعَت پيش ، هِی مامان مهناژی و بابايی می گفتن :
" نيكا ، نيكا ! پيشی چی ميگه ؟ " . بعدش هم هِی خودشون لُ كج و كوله
ميكَلدَن و می گفتن : " ميو و و و و ..." .
من هم فقط نگاشون ميكَدَم.
دوبايه هِی مامان مهناژی و بابايی می گفتن :
" نيكا ، نيكا ! هاپو چی ميگه ؟ " .
بعدش هم هِی دوبایه خودشون لُ كج و كوله ميكَلدَن و می گفتن :
" هاپ هاپ هاپ ..." .
من باژَم فقط نگاشون ميكَدَم.
خُلاشه هِی شِدای گاو و اَشب و خولوش و مُلغ و گُنگِكش لُ دَل آوُلدَن و
گفتن كه من هم بگم.
من هم هيچیِ هيچی نگفتم.
بَعژی وقتا هم كه خَشته و عَشَبانی می شدم و غُل می ژَدَم ، فِك ميكَدَن
دايَم حَفِ اونايو تِكلال ميكنم ، خيلی خوشحال می شُدن.
مامانی ! بابايی ! مِلشی كه ميخاين من حَف بِژَنَم ولی ببشخين ها
خيلی خنگ باژی دَل میالین !
آخه من ميخوام اوٌلِ اوٌل ، اِشمِ مامانی و بعدش اِشمِ بابايی لُ بگم
نه شِدایِ پيشی و هاپو !
... نظرات () link ۳:٠٦ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱٥ - نیکا صالحی
اِملوژ که بابايی اَژ شَلِ کال اومده بود بَلايِ مامان مهناژی يه دَشته گُل خَليده
بود با يه چيژ گِلدالی که به مامانی گفت اِشمِش چَلخونَکه و مامانی که به
خاطِلِ به دنيا آوُلدَنِ من يه کم تُپُلی شده بايد لوش وَلژِش کُنه که لاغَل تَل
بشه و بَلايِ من هم يه چيژی که خودش گفت اِشمِش تخم مُلغ شانشيه.
خودشون با شايی خولدَنِش و گفتن شولوکاتِ خومشَزه ايه و هِی اَژ قديما
حَف ژَدَن.
به من هم گفتن بَلام ژوده که اَژ اين چيژا بُخولَم و فقطِ فقط عَلوشَکِ توش لُ
دادن به من.
فقط فمهیدم که مامان مهناژی و بابايی خيلی خيلی قبل تَل اَژ اينکه من به
دنيا بيام با همديگه اَژ اين شولوکاتا ميخُلدَن .
وقتی داشتن شولوکات ميخُلدَن با شايی اَشَن اِنگال من نبودم .
اَژ يه جايی به اِشمِ دانِگشاه حَف ميژَدَن و اولين لوژی که همديگه لُ ديدن.
فِک کنم وقتی اينجوری حَف ميژَدَن و به هم نِگا ميکَلدَن لُ بِهِش ميگن
دوشت داشتن.
فِک کنم به اون شولوکاتم ميگن عِقش.
... نظرات () link ٢:٤٩ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱۳ - نیکا صالحی
ديشب مامان مهناژی ، هِی داشت فِک ميکَد که بَيايِ بابايی چی بِخَله.
بابايی هم هِی فِک ميکَد که بَقيه ی پول خونه ای که ديلوژ خَليدَن لُ چه
جولی جول کنه.
فِک کُنَم اَشَن يادِش نبود که اِملوژ تولٌدشه. مامانی ميگُف شی و يه
شالِش ميشه.
خيلی بُژُلگه ها باباييم.
من و مامان مهناژی ميخايم يواشکی بَياش يه کفشِ خوکشِل بِخَليم.
نميدونم اِشتُرپ يا اِپشُرت يا اِشپُرت ، دُيُشت نمی دونم.
من دوشت داشتم بَياش يه چيژی که خودش هميشه ميگه دوشت داله
پاهاش لُ بِژاله توش و به هيچی فِک نکنه و من نميدونم چيه ، انداژه خودش
ميخَليدَم.
فِک کُنم بِهِش ميگَن دَليا يا دَيٌا. من هنوژ نديدم چيه.
مامانی ميگه بابايی تو اين يه ماهه خيلی اَژيَت شده اَژ بَش که اينوَل
و اونوَل يَفته دُمبالِ خونه .
بابايی مِرشی که به دُنيا اومدی !
... نظرات () link ۱:٢٧ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱٠ - نیکا صالحی
به بابايی نگين ها !
يه فوژولیِ کوچولو کَیدَم و يَفتَم تویِ وِگلابِ بابايی،
يَفته بودم ببينم اِنقد که قُلبونم ميله اَشَن تویِ شِعلاش اَژ مَنَم چيژی گفته يا
نه .
ديگه داشت يواش يواش گِليَم ميگِلِفت که آخَلِش اين لُ پيدا کَيدَم :
(( نيكا
فقط، تكان دادن دست و انگشتهايت را ديده بودم از آنهمه هاله های سبز و سياه و همان لحظه ی كوچك را، برای هر كسی كه سراغ تو را گرفته بود از ما، تعريف كرده بودم و وقتی می شنيدند حرفم را، ميگفتند: حتما سلام ميكرده! و نمی خواستم بگويم برايشان كه هنوز از دختر بودنش مطمئن نيستيم چون دكتر هم با اطمينان نگفته بود ولی همه جا باليدم و گفتم : او يك دختر است. و بودی .
سلام گفتن اوٌلينت، از صفحه مبهم مانيتور كامپيوتر اتاق سونوگرافی ، انگار آن گوشه ی ديگر دلم را گره زد به جايی حوالی همان جايی كه مهناز يك گوشه اش را سالها پيش در اولين ديدارمان بسته بود، و چيزی مثل عسل داغ در دهان و قلبم جاری شد.
از گنجايش پوست و قلبم بايد مطمئن شوم.
آری ، من دوباره عاشق شدم.
سلام دلبندم! ))
بابايی اگه اين لُ خوندی ناياحت نشی ها !
ديگه ميدونم چقد دوشتَم داری.
... نظرات () link ٤:٥٦ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/٩ - نیکا صالحی
ديشب وقتی من دلم دَلد ميکَلد و گِليه ميکَلدَم و مامانی خَشته شده بود و
بابايی بغلم کَلده بود و شِعلِ کوچولواَم کوچولو شولَتَم مِشلِ هولو لُ بَلام
ميخوند تا لالا کُنم ، مامانی ژود خوابش بُلد و من هم بَلايِ اينکه بيدال نشه،
ديگه گِليه نَکَلدَم و چشمام لُ بَشتَم.
بابايی فِک کَلد خوابم بُلده و من لُ گُژاشت شَرِ جام.
ولی من ديدم که اَژ لای کتابايی که بغل تخت هَشتَن ، يه کتاب وَل داشت،
نِشَشت لبه ی تخت ، کنالِ مامانی که خوابيده بود ، انگشتاش لُ گُژاشت
لويِ کتاب، چشماش لُ بَشت ، يواشکی که من نَفَمهيدم يه چيژی خوند ،
بعدش لای کتاب لُ باژ کَلد و تو دلش خوند ، بعد دوباله چشماش لُ بَشت و
گفت خدايا کمکمون کن .
بعد کتاب لُ گُژاشت شَلِ جاش و خوابيد.
نَفَمهيدم که اون کتابه چی بود.
ولی تا وقتی که من بيدال بودم هِی فين فين ميکَلد و گِليه ميکَلد.
يا گُشنش بوده يا دلش دَلد ميکَلده .
بابايی ! اگه يه کم اَژ اون گيليپ ميکشِلِ من ميخولدی خوبِ خوب می شدی.
فقط يه کم تلخه ، خيلی کم.
... نظرات () link ۱٠:٤٩ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٩ - نیکا صالحی
اِملوژ مامان مهناژي گفت كه دُلُشت دو ماه و ياژدَه لوژَمِه
خَشته شُدم باژَم اِملوژ
باژَم شَوالِ يه چيژي شُدم كه اَژ توي شيشه هاش همه چي لاه مي لَفت
اَژ يه جايي كه هِي چَن نَفَل بوشَم مي كَلدَن و لُپام لو مي كِشيدن و ميگفتن
كه مامان بُژُرگ و خاله و داييم هَشتن اومديم يه جايي كه مامان مَهناژي و
بابايی كه فِك كُنَم اِشمِ ديگَش علي باشه بِهِش ميگن خونه فقط ما شه
تايي توش هَشتيم اينجا خوبه اينجا لو دوشت دالَم
گُشنَم شده بود و نِميفمهيدَن و هِي اين ميمي اَلَكيه رو ميكَلدَن تو دَهَنِ
کوچولوم
مَنَم هِي با ژَبونَم اِنقد اَنداختمش بيلون و اَلَكي گِليه كَلدَم تا آخَلِش مامان
مهناژي بِهِم شيل داد
نِميفَمهَم چِلا بَعژي وقتا بابايي هِي كَژ و كوله ميشه و اَژ تو يه چيژي كه
نولِش چشمام لو كول ميكُنه نِگام ميكُنه و هِي ميگه نيكايي بخنده تا
عَسكِش خوكشِل بشه
بابايي آخه من گشنمه..........
شيل كه مي خولدَم لالام گِلِفت و وَشَطِ حَلفاي مامان و بابا كه هِي ميگفتن
با پونژَه تا وام پولمون ميشه شَشو شار تومن و ميتونيم اون خونه رو بِخَليم
خوابم بُلد
اَژ ديلوژَم كه ديدم بِهتَله اون ميمي اَلَكيه لو بخولَم و ماماني لو ديگه اَژيَت
نَكُنَم و بِژالَم با خيال لاحَت به خونه فِك كنه بيشتَل دوشتَم داله
فِك كُنَم اِشمِش پِشتونَكه
امشب بابايي خيلي خَشته بود بَلام شِعلِ يه لوژ آقا خَلگوشه دويد دُمبال
بچه موشه لو نخوند تا خوابم بِبَله و لوي ژَمين خوابش بُلد
آخه خيلي خَشتَن خيلی
مَنَم كه اَژ گشنگي بيدال شُدم ديگه گِليه نمي كنم كه بيدال شن
شماها ميدونين خونه چيه ؟

