تو مَهتِ کوتَکِمون ........ یه ..... یه ..... یه پسره هست، فِک کنم سه سال از من بزرگتره، اِسمش رو نمی تونم بگم، موهاش ولی شِلکِ موهای من بوره یه کم ، یه کم هم قهوه ای روشن قاطیشه ، چشاش ولی عین چشای من نیست، نمیدونم سبزه یا آبی خیلی کم ، ولی رنگ همه پوستش ، عینِ عین رنگ منه ، دستاش عین دستای من خیلی کوچولو و ناز نازیه، صورتش شِلکِ صورت دختَراس. آرومِ آرومه، اصلا شیطونی نمیکنه، همیشه یه جا میشینه و فِک کنم به من نیگا میکنه فقط ، هیچ کاری نمیکنه از صبحا که میاد مَهتِ کوتَک . همینجوری با لباس تمیز میاد ، با لباس تمیز میره خونه شون. وقتی غذا میخوره از جاش تکون نمیخوره اصلا، اصلا بلد نیست... موقع غذا خوردن عین من ووول بخوره و بدوه ، همش قشنگ میشینه و با قاشق و چنگال غذاش رو میخوره با دستمال هم دور دهنش رو هی پاک میکنه ، موقع غذا خوردن حرف نمیزنه، جیغ نمیزنه، ماست رو به موهاش نمی ماله ، پلو روی لباسای خودش نمیریزه، خورشت قیمه رو سر دوستاش نمی ریزه، آب رو با لیوان میخوره ، دست نمیکنه توش ، موقع غذا خوردن کلّه مَلّق نمیزنه اصلا . اصلا عین من بلد نیست آب و ماست و پلو و خورشت و ماکارونی رو با دست قاطی کنه و بخوره. بازی هم هیچی بلد نیست. نه مامان بازی بلده ، نه توپ بازی.... نه خَر میشه که آدم سوارش بشه ، نه بلده درخت باشه که آدم ازش آویزون بشه ... جیغ هم بلد نیست بزنه اصلا، هر چی هم هِی من موهاش رو میکشم و گازش میگیرم و چنگش میزنم... انگشتم رو میکنم توی چشمش و گوشش و دماغش،... هیچیِ هیچی نمیگه اصلا. فقط گریه بلده عین دخترا. آخه شما بگین... اخه یه پسر، اوونم سه سال از من گنده تر، با این اسمِ نازنازیش که من فِک کنم هیچوقتِ هیچوقت نمیتونم یاد بگیرمش : خیار شور ! ... خشاریور ! ... نمیدونم دیگه .... ، آخه اینقدر دست و پا چلفتی و بی عرضه و بی خاصیت میشه ؟ اَه اَه اَه ... آخه آدم اینقدر دیگه موددّب و لوس میشه ؟ تا بهش زبون در میاری میزنه زیر گریه .... میخوام یه روز همه غذاهام رو با آب قاطی کنم بریزم رو سرش، از بالا تا پایین ، ببینم بازم همینجوری میشینه و تکون نمیخوره تا با همون مو و کلّه کثیف و لباسای بوگندوش بره خونه .... فِک کنم اینجوری دیگه خوبِ خوب بشه دیگه ....
همه شون لباس سورمه اي پوشيده بودن . اوّل از تو بغل بابايي گرفتنم،
بهدش بردنم توي يه اتاق، با يه چيز خيلي كوچولو و تيز ، هِي دستم رو
سوراخ سوراخ كردن ، آخرش يكي از سوراخا رو يه لوله كردن توش و
بستنش به يه ظرف آب كه از آسمون ، آويزون بود.
رو دستم هم با باند و چسب حسابي بستن كه بابايي و ماماني نبينن و
غش نكنن.
بهدش لباسام رو عوض كردن و يه لباس كه فكر كنم مال باباي يكي از اينا
بود تنم كردن .
قرمز بود با يه عالمه خرس كوچولو.
همه اينا رو فكر ميكردم آقا دكتره كه فقط چوب ميكنه تو حلق ادم بهشون
گفته بود.
بهدش بردنم تو يه تخت كوچولو توي يه اتاق كه يه ني ني ديگه هم بود.
ماماني و بابايي هم بودن. ناراحت بودن. اگه سوراخاي رو دست من رو
ميديدن كه حتما ميمردن.
سه روز همينجوري اونجا بودم. بهدش آقا دكتره اومد و يه چوب كرد تو
حلقم دوباره و گفت كه ديگه خوب شدم.
ما هم با ماماني و بابايي از اونجا در رفتيم كه دوباره آقا دكتره مريضمون
نكنه.
.......
ولي بهدن كه ماماني و بابايي، مهدكودكم رو عوض كردن و بردنم يه جاي
بهتر نزديك كار بابايي، تازه فهميدم كه به خاطر اون مهدكودك قبليه ، مريض
شده بودم و هِي پشت سر هم ، هم پي پيِ شُل ميكردم ، هم از دهنم آب و
غذا ميومد بيرون.
الان ديگه خوب شدم . هر روز صبح با بابايي ميرم مهدكودك. عصرا ماماني
مياد دنبالم و تا ماشينمون كالسكه سواري ميكنم و بهدش با هم ميريم خونه.
اين همه وقت من مريض بودم، شما ها هم مريض بودين كه حتّي به اين
وگلاب بيچاره من سر نزدين؟
... نظرات () link ۸:٢٠ ب.ظ - ۱۳۸٦/٢/٢۳ - نیکا صالحی

