يك - اينهمه تويِ لاديو و تِلِفيژون ميگن كه بايد حتمندِ حتمن وَرژِش كَد، اين بابايي
اَشلَن گوش نميده، ولي من به فِكلِش هَشتَم ؛ هيچ وَرژِشي هَنداژه خَرباژي
واسَش خوف نيشت. هم من حوشِلَم شَر نميره بريژه رو فرشا ، هم بابايي
هميشه خوش پيت ميمونه اگه تُرشي هم البهته كَم تَل بُخُوله.
تاژه اينجولي هم يه كالي ميكنين كه بابايي ژود خَشته بشه و بخوابه و نشينه
تا نِشفِ شب هِي توفبال ببينه، هم بَلايِ هينكه ژودتَل اَژ شَرِ شما خَلاش بشه
حاضره هَل كالي كه بخواين بكنه.
پَش شما هم به فِكلِ بابايي هاتون باشين .
البهته اين بَلايِ اونايي كه بابايي هاشون ديگه پير شدن، بدآموژي داله ها.
پَش خوندنِ اين هاموژِش ها بَلايِ آدمهاي گُنده تَل اژ بيشت شال خيلي
خطَلناكه.
سه - چونكه تَقليبَن همه ي مامان ها يا لاغَل هَشتن يا دالَن ميشن يا دوشت
دالَن بشن يا شَد شاله كه ميخوان شولوع كنن كه لاغَل بشن، پَش خَرباژي
لاژِِم ندالَن.
ولي چونكه مَهمولَن هميشه حوشِلَشون شَر ميره و همه ي خونه و كوچه و
خيابونا لُ پُل ميكُنه ، خيلي لاحَت ميتونين اين مُكشِلِشون لُ حَل كُنين.
خَميل دندون يا قوطيِ شُش لُ هَل جايي كه دوشت دالين خالي كنين.
تا مامان ها بخوان دوباله اينهمه خَميل دندون و شُش لُ جَم كنن و دوباله بِليژَن
شَرِ جاشون، حوشِلَشون كه شَر نِميره هيچي، تاژه مُلخَشي هم بايد بِگيلَن تا
كالِشون تموم بِشه.
اينجولي هم همه جا لُ حوشِله اي نميكنن، هم ميمونن خونه پيش شما ها.
....
ولي حواشِتون باشه توي خَرباژي ، حتمن گَردَنِ خَرِتون لُ مُحكَنِ مُحكَنِ مُحكَن
بِگيلين و توي ريختنِ خَميل دندون و شُش ، هيچ فَلقي نميكنه كه خميل دندون
يا شُشِتون چي باشه.
... نظرات () link ۱٠:۱٦ ب.ظ - ۱۳۸٦/٤/۱٩ - نیکا صالحی
وقتی مامانی و بابایی کوچکولو بودن ، کلاشِ لاهنمایی و دَبیلِشتان، یه نَفَل مُرده بوده واژ اون موقع، یه عالمه تهطیلیِ توپ دُلُست شده و مامانی و بابایی اَژ عید، تَشمیم گِلِفته بودن توی این تهطیلیای توپ بِلَن شمال . اون روژی که میخواشتیم بِلیم، بابایی که اینقد هول بود که اشلن نَیَفت سَرِ کار. مامانی هم ظهر اومد و راه افتادیم. تاژه هما و محشِن هم باهامون بودن. با ماشین خودشون. من تا یه چُرتِ کوچکولو بزنم، دیدم رِشیدیم.البته چون پُلِ یه جایی لُ سیل برده بود خونه خودش، ساعت دواژدهِ شب رسیدیم خونه مامانی. دَریا یه چیژایی اَژ قبلن ها که خیلی کوچکولو بودم ، یادم بود ولی ایندَفه خیلی خوب بود . نشستیم کنالِ دَریا و موجهایی که میومدن لُ با سنگ میزدیم که جلوتر نیان. تا حالا هیچ چی بُژُلگ تر اَژ دَریا ندیدم. خوگشل... آروم ، عین اون موقها که هنوژ بدنیا نیومده بودم. جنگل اَژ دور که نگاه میکَدَم، دیگه دوشت نداشتم به هیچی گیگه غیر اَژ اون همه سبژی نِگا کنم ... وقتی رفتیم توش ، هر چی دنبالش میگشتم نمیدیدمش ولی روخدونه ای که عینِ آقا شیره صدا میداد و میرفت و آدما لُ میترسوند، اینقد دوشت داشتم که جنگل لُ یادم یَفت. بارون نه هینکه بارون ندیده باشم ولی بارونی که کنالِ دَریا بباره یا بارونی که تو جنگل بیاد یا اَژ پشت یه شیشه ای که اَژ توش دَریا و جنگل پیداشت، آدم بارون لُ ببینه ، یه چیژِ گیگست . مُلغِ دَریایی کنالِ دریا، اگه بابایی و مامانی نبودن، فِک کنم مُلغای دریایی شفیدِ خوگشل میومدن و پیشِ منم مینشستن ... یه عالمه بودن، میرفتن بالا و با سُرهَت میرفتن تو آب و میومدن کنالِ شاحل بَهدِش. تِله کابین نمک آب لود یه جایی عین تِهلان بود ، پُر اژ خونه های بلند و ماشین و... ولی سبژِ سبژ و کنالِ جنگل که اَژ اونجا دریا پیدا بود. تِله کابین امّا ماشینِ پَلَنده بود. به بابایی گفتم ماشین خودمون لُ بده اینجولیش کنن. ُملغِ ترش، میرژا قاشمی، شیر ترشی، هالوآبِی ایندَفه که من بُژُلگ تر شده بودم، همه چی خوردم و تاژه فهمیدم که وقتی کوچیک تَل بودم چه چیژای الکی میخوردم. یه عالمه آژ اون سبژی و چیژای دیگه ای که میلیختن تو غذاها، با خودمون آوردیم تِهلان تا خوردن غذاهای شمالی تموم نشه. برگشتنه اَژ جاده رشت اومدیم فِک کنم ، چون من خواب بودم که راه افتادیم، شاعت هشت شُبح هم که بیدال شدم، دیدم خونه خودمونیم و دالیم شُبونه میخولیم. با هواپیما نیومده بودیما ... ولی فِک کنم بابایی خلبانیش هم بد نیشت.


