به مایک گفتم تو هم با من میهای با من ؟ خیلی خوشخال شد ولی اصلن اصلن
نمیدونست که میخوام ببرمش یه جاهی که با سامیار و سپنتا و ایلیا و نیوشا و
راشین ، همه بریم تو حیاط توپ بازی کنیم که.
چشمای گنده اش برق زد و زبونش رو در آورد اینجوری و خودش رو کوفید رو
زمین و رفت تو هوا اون بالا ها ... منم داشتم فکر میکردم که واسه همینه که
میخوام ببرمش با خودم که یهو قلب از هینکه دوباره بخوره زمین، سالی خیلی
بالاتر از کلّه من، گرفتش و یواش گذاشتش زمین و گفت اینجا یه خبرهاییه و من
نمیدونم ها ...
به سالی هم گفتم که چقدر دوست دارم چقدر که اونم بیاد ولی همه که مثل
من قاشق یه غول مهربون نیستن. مردم توی خیابون ازش میترسن. بچه ها
توی مهد ازش میترسن و اون موقع گیگه پلیسه میاد و گیگه میبرنش واسه
همیشه گیگه.
ولی قبول نکرد و گفت از راندال بنجنس یاد میگیره که چجولی خودش رو غیب
کنه که بتونه بیاد هونجا.
فکر بدی نبود .
مایک رو یه جولی که بابایی نفهمه ، گذاشتم تو کیفم و از سالی هم خواستم
خودش یه جولی بیاد گیگه.
وسطای راه، بابایی از تو آهینه ماشین نگام کرد و پرسید چی توی اون کیفت
داری که اینقدر سفت گرفتیش توی بَخَلِت ... نکنه مایک اون توه که کیفت اینقدر
قبلمه شده ؟
تا خواستم بگم نه و از این دوروغا ، یادم هومد که ماشینمون واسه دراز شدن
دماغ من خیلی کوچیکه ...
به بابایی گفتم آره ... مایکه ...
خندید ... بعد زد روی پای غول مهربون من که رو صنبلی کناریش نشسته بود و
مثلا غیب کرده بود خودش رو و گفت تو چطولی سالی ؟
گفتم بابایی ... ببخشید ... آخه تو خونه تهنا بودن ... گفتم بیان با من بریم
مهدکودک ...
ببخشید ... برشون میگربونم ...
بابایی از تو هاینه نگام کرد . خندید و گفت نه عسلم ، صبر کن !
سرش رو نزدیک کرد به جیبش و انگار کسایی رو صدا کرد، بعد چشماش برق
زد، دست کرد تو جیب پیرهنش و موش و یه سگ خوگشل کوچولو در آورد.
بهشون گفت این عسل منه ؛ نیکا ...
بعد ازشون خواست که خودشون رو به من و سالی و مایک مخرفی کنن و
باهامون دوست بشن ...
سگ کوچولوه ، اسمش شـِـــبـــــِــد ه با این پاهای کوچولو و موهای بلند ...
اسمه موشه هم دُم باریکه ... با این حواس پرت و لباس راه راه خوگشلش ...
شبد و دم باریک و اون پسرکوچولوه ، خیلی زود با من و سالی و مایک دوست
شدن ...
از توی هاینه که من و بابایی داشتیم به هم نگاه میکردیم ، گفت ، آره عزیزم ،
یه پسر کوچولو همیشه اینجاست، توی جیـــبم، با دو تا از بهترین دوستای
کوچولوییش ... مثل تو با سالی و مایک !
... نظرات () link ۱:٥٢ ب.ظ - ۱۳۸٧/٦/۱٧ - نیکا صالحی

