شِه ماهگی من و مُيخَشی بدون قوقوق مامان
من دُيُشت شِه ماهم شد ديلوژ .
يَنی بُزُگتَل شدم . قَدَم بُلن تَل شده. چاقالو تَل شدم .
يه کم حَف ميژَنَم . خيلی وول ميخُلَم . کمتَل گِيه ميکنم .
و هَمَش ميخندم که دُخمَلِ خوش اخلالی باشم .
خيلی چيژا شده تو اين شِه ماهه که ميدونين همتون .
ولی هيچی اَژ اين بهتَل نبود که اِملوژ ديدم مامان مهناژی اَژ تهِ دل خنديد .
چَن لوژی بود که ناياحَت بود .
دُيُشت نفمهيدم ولی فِک کنم آقای اِداله ی مامانی قبول کَده که مامانی
باژَم نَيه شَلِ کال و پيشِ من بمونه تو خونه .
شِه ماه مُيخَشيِ بدونِ قوقوق گِيِفته تا من بُژُگتَل بشم .
وقتی داشت مُحکم بوشَم ميکَد دَلِ گوشَم گفت :
هيچوقت تنهات نميزارم عَسَلَم !
... نظرات () link ۱٢:٢٧ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢۸ - نیکا صالحی

