نيكا

شَفَل نامه كيش - قِشمَتِ دوٌم

این لوژای خیلی خیلی ژیادی که نبودم، خیلی شَیَم شولوغ بود و وقت نداشتم.

آخه کایایِ خیلی مُهِنٌِ ژیادی داشتم که نوشتن دَبایه ی هَل کودومشون یه عالمه وقت میخواد.

اوٌلش گلابی خُدَن ... بَهدِش شیب خُدَن ... بَهد شِلِلاک خُدَن ... بَهدِش تملینِ شیلِ خُشک خُدَن بَلایِ اون موقِهی که مامان مهناژی قلاله بِله شَلِ کال ...بَهد چاهال دَشت و پا لَفتن که تاژه بابایی میگه خوف نیشت و باید بیشتَل بِلَم و .....

اینهمه کال دیگه نمیژالَن آدم بشینه پایِ کانتیوپِل و وگلاب هاپ کنه که !

تویِ کیش یه فولوشگاهی بود که مامانی و بابایی شاید هِزال بال یَفتَن توش و هِی گشتن و کاش یه چیژایی هم میخَلیدَن اَدٌِقَقَل. این هیچ چی حالا ... دو تا ماشین دمِ دَلِ این فولوشگاهه بود که مَشَلَن جازیه ی اونایی بود که اَژَش چیژی میخَلیدَن... مامانی و بابایی من هم نه اینکه جون ودشون خیلی چیژ خَلیده بودن، هَل وقت اَژ جلویِ این ماشینا یَد میشدیم میگفتن : اِ اِ اِ  !  نیکا ! کودومِ این ماشینا لُ دوشت دالی بَلَنده بشی؟

یه لوژ هم با مَلیَم و آقا بابک و مامانی و باباییش و یه عالمه آدمِ دیگه با نی نی بوش یَفتیم که مَشَلَن توی کیش بِگَدیم.

 اولِش یَفتیم یه جا که یه دِلَخت بود ....اِشمِش ...دِلَختِ اَنجیلِ نمیدونم چی چی ولی فِک کنم مَدابِد بود که بابایی میگفت قدٌِ خیلی خیلی ژیاد نمیدونم چند شال ، عُملِشه و همه بهش پایچه آویژون کَده بودن و باید دویِش میچَلخیدَن که به هَل چی میخوان بِلِشَن. بابایی و مامانی نمیدونم چِلا نچَلخیدن ...

بَه دیه کم اونوَل تَل یه شَهل بود که شوخته بود و چون خاکی بود و خیلی هوا گَلم و خیش بود ، من و مامانی نَلَفتیم و نِشَشتیم توی نی نی بوش ... بابایی یَفت و زود اومد ... خیشِ خیش بود که بَگَشت

بَهدِش یَفتیم یه شَهلی که زیلِ ژَمین بود ... آقاهه که توژیح میداد میگفت اینجا لُ ما خودمون دالیم میشازیم ولی خیلی قدیمیه... هم تالیک بود و هم گَم ... من و بابایی و مامانی دَل یَفتیم و اومدیم بیلون و یه تاکشی گِیِفتیم و بَگَشتیم .

دیگه تا فَدا شُبحِش که شاعَتِ  خیلی ژود یَفتیم کِنالِ دَیٌا ، هیچ جا نَیَفتیم . کنالِ دَیٌا اینقدر خیش بود که دوبینِ فیمبَلدالی گفت که نمیشه عَکش و فیم گِیِفت و فقط یه کم لاه یَفتیم و ژود بَگَشتیم تا مامانی و بابایی شاکامون لُ ببندن.

ولی تو اَواپیما آقای یاننده اینقد بد یانندگی کَد که دلم و گوشام دَد گِیِفت و اَکشام دَل اومد... ولی بابایی بغلم کَد و من لُ بُد پیش اون خانوما که هِی غَژا میارن . بَهدِش اینقد من لُ لاه بُد که آقای یاننده گفت بهش که بشینه چون گفت میخوایم بشینیم لویِ تِهلان . من هم دیگه خوف شده بودم.

مامانی یه کوهِ گنده که اَژ تو آشمون پیدا بود و بالای بالاش شفید بود لُ بهم نشون داد و گفت که اِشمش دَماننده. بعد اَواپیما کج شد و کم کم نشست لویِ تِهلان و پیاده شدیم و یَفتیم خونمون.

توی لاه مامانی و بابایی داشتن بهم میگفتن که باید بَهد اَژ ناهال بِلَن بیلون و خَلید کنن ...

وای تو لُ خدا مامانی !  تو لُ خدا بابایی !  دیگه خَلید نه !

 

 

...

نظرات ()        link        ٥:۱۸ ‎ب.ظ - ۱۳۸٥/٦/٢٢ - نیکا صالحی