نيكا

فقط يه کم تلخه

ديشب وقتی من دلم دَلد ميکَلد و گِليه ميکَلدَم و مامانی خَشته شده بود و

بابايی بغلم کَلده بود و شِعلِ کوچولواَم کوچولو شولَتَم مِشلِ هولو  لُ بَلام

ميخوند تا لالا کُنم ، مامانی ژود خوابش بُلد و من هم بَلايِ اينکه بيدال نشه،

ديگه گِليه نَکَلدَم و  چشمام لُ بَشتَم.

بابايی فِک کَلد خوابم بُلده و من لُ گُژاشت شَرِ جام.

ولی من ديدم که اَژ لای کتابايی که بغل تخت هَشتَن ، يه کتاب وَل داشت،

نِشَشت لبه ی تخت ، کنالِ مامانی که خوابيده بود ، انگشتاش لُ گُژاشت

لويِ کتاب، چشماش لُ بَشت ، يواشکی که من نَفَمهيدم يه چيژی خوند ،

بعدش لای کتاب لُ باژ کَلد و تو دلش خوند ، بعد دوباله چشماش لُ بَشت و

گفت خدايا کمکمون کن .

بعد کتاب لُ گُژاشت شَلِ جاش و خوابيد.

نَفَمهيدم که اون کتابه چی بود.

ولی تا وقتی که من بيدال بودم هِی فين فين ميکَلد و گِليه ميکَلد.

يا گُشنش بوده يا دلش دَلد ميکَلده .

بابايی !  اگه يه کم اَژ اون گيليپ ميکشِلِ من ميخولدی خوبِ خوب می شدی.

فقط يه کم تلخه ، خيلی کم.

...

نظرات ()        link        ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٩ - نیکا صالحی