ديشب وقتی من دلم دَلد ميکَلد و گِليه ميکَلدَم و مامانی خَشته شده بود و
بابايی بغلم کَلده بود و شِعلِ کوچولواَم کوچولو شولَتَم مِشلِ هولو لُ بَلام
ميخوند تا لالا کُنم ، مامانی ژود خوابش بُلد و من هم بَلايِ اينکه بيدال نشه،
ديگه گِليه نَکَلدَم و چشمام لُ بَشتَم.
بابايی فِک کَلد خوابم بُلده و من لُ گُژاشت شَرِ جام.
ولی من ديدم که اَژ لای کتابايی که بغل تخت هَشتَن ، يه کتاب وَل داشت،
نِشَشت لبه ی تخت ، کنالِ مامانی که خوابيده بود ، انگشتاش لُ گُژاشت
لويِ کتاب، چشماش لُ بَشت ، يواشکی که من نَفَمهيدم يه چيژی خوند ،
بعدش لای کتاب لُ باژ کَلد و تو دلش خوند ، بعد دوباله چشماش لُ بَشت و
گفت خدايا کمکمون کن .
بعد کتاب لُ گُژاشت شَلِ جاش و خوابيد.
نَفَمهيدم که اون کتابه چی بود.
ولی تا وقتی که من بيدال بودم هِی فين فين ميکَلد و گِليه ميکَلد.
يا گُشنش بوده يا دلش دَلد ميکَلده .
بابايی ! اگه يه کم اَژ اون گيليپ ميکشِلِ من ميخولدی خوبِ خوب می شدی.
فقط يه کم تلخه ، خيلی کم.
... نظرات () link ۱٠:٤٩ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٩ - نیکا صالحی
