نيكا

پَش هَشتَم كه مينويشَم لابد گيگه ...

گيگه نمي خواشتم چيژي بنويشم، گيگه ميخواشتم با همه قَهل باشم،

فِك ميكَدَم وقتي اوناهي كه ميان وِگلابم لُ ميخونن، همَش شه چاهال

نَفَلَن، واشه چي اينهمه ...

ولي الان بَهد اژ اينهمه وقت تَشميم گِلِفتَم باژَم بنويشم ، به خاطِلِ همين

شه چاهال نَفَلي كه من لُ دوشت دالَن و هميشه ميان و وِگلابم لُ ميخونن،

به خاطِلِ مامان مهناژي و بابايي كه اينهمه كِيف ميكنن وقتي من مينويشم،

به خاطِلِ اژ همه مهم تَل خودم ، بَلايِ خودم توي اون لوژايي كه بُژُلگِ بُژُلگ شدم.

اژ الان ميتونم ببينم اون لوژايي لُ كه بُژُلگ شدم و نشَشتم و دالَم اين نوشته هاي

كوچولوم لُ ميخونم و دلم واشه اين لوژايِ كوچولوييم تنگ ميشه ...

واشه ي خودِ خودم مينويشم ، واشه خودم كه كوچولواَم الان، واشه خودم كه

بُژُلگ ميشم بَهدَن.

...

نظرات ()        link        ٩:٢٠ ‎ق.ظ - ۱۳۸٥/۱۱/۱۳ - نیکا صالحی