همه شون لباس سورمه اي پوشيده بودن . اوّل از تو بغل بابايي گرفتنم،
بهدش بردنم توي يه اتاق، با يه چيز خيلي كوچولو و تيز ، هِي دستم رو
سوراخ سوراخ كردن ، آخرش يكي از سوراخا رو يه لوله كردن توش و
بستنش به يه ظرف آب كه از آسمون ، آويزون بود.
رو دستم هم با باند و چسب حسابي بستن كه بابايي و ماماني نبينن و
غش نكنن.
بهدش لباسام رو عوض كردن و يه لباس كه فكر كنم مال باباي يكي از اينا
بود تنم كردن .
قرمز بود با يه عالمه خرس كوچولو.
همه اينا رو فكر ميكردم آقا دكتره كه فقط چوب ميكنه تو حلق ادم بهشون
گفته بود.
بهدش بردنم تو يه تخت كوچولو توي يه اتاق كه يه ني ني ديگه هم بود.
ماماني و بابايي هم بودن. ناراحت بودن. اگه سوراخاي رو دست من رو
ميديدن كه حتما ميمردن.
سه روز همينجوري اونجا بودم. بهدش آقا دكتره اومد و يه چوب كرد تو
حلقم دوباره و گفت كه ديگه خوب شدم.
ما هم با ماماني و بابايي از اونجا در رفتيم كه دوباره آقا دكتره مريضمون
نكنه.
.......
ولي بهدن كه ماماني و بابايي، مهدكودكم رو عوض كردن و بردنم يه جاي
بهتر نزديك كار بابايي، تازه فهميدم كه به خاطر اون مهدكودك قبليه ، مريض
شده بودم و هِي پشت سر هم ، هم پي پيِ شُل ميكردم ، هم از دهنم آب و
غذا ميومد بيرون.
الان ديگه خوب شدم . هر روز صبح با بابايي ميرم مهدكودك. عصرا ماماني
مياد دنبالم و تا ماشينمون كالسكه سواري ميكنم و بهدش با هم ميريم خونه.
اين همه وقت من مريض بودم، شما ها هم مريض بودين كه حتّي به اين
وگلاب بيچاره من سر نزدين؟
... نظرات () link ۸:٢٠ ب.ظ - ۱۳۸٦/٢/٢۳ - نیکا صالحی

