به بابايی نگين ها !
يه فوژولیِ کوچولو کَیدَم و يَفتَم تویِ وِگلابِ بابايی،
يَفته بودم ببينم اِنقد که قُلبونم ميله اَشَن تویِ شِعلاش اَژ مَنَم چيژی گفته يا
نه .
ديگه داشت يواش يواش گِليَم ميگِلِفت که آخَلِش اين لُ پيدا کَيدَم :
(( نيكا
فقط، تكان دادن دست و انگشتهايت را ديده بودم از آنهمه هاله های سبز و سياه و همان لحظه ی كوچك را، برای هر كسی كه سراغ تو را گرفته بود از ما، تعريف كرده بودم و وقتی می شنيدند حرفم را، ميگفتند: حتما سلام ميكرده! و نمی خواستم بگويم برايشان كه هنوز از دختر بودنش مطمئن نيستيم چون دكتر هم با اطمينان نگفته بود ولی همه جا باليدم و گفتم : او يك دختر است. و بودی .
سلام گفتن اوٌلينت، از صفحه مبهم مانيتور كامپيوتر اتاق سونوگرافی ، انگار آن گوشه ی ديگر دلم را گره زد به جايی حوالی همان جايی كه مهناز يك گوشه اش را سالها پيش در اولين ديدارمان بسته بود، و چيزی مثل عسل داغ در دهان و قلبم جاری شد.
از گنجايش پوست و قلبم بايد مطمئن شوم.
آری ، من دوباره عاشق شدم.
سلام دلبندم! ))
بابايی اگه اين لُ خوندی ناياحت نشی ها !
ديگه ميدونم چقد دوشتَم داری.
... نظرات () link ٤:٥٦ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/٩ - نیکا صالحی
