مِرشی که به دنيا اومدی بابايی !
ديشب مامان مهناژی ، هِی داشت فِک ميکَد که بَيايِ بابايی چی بِخَله.
بابايی هم هِی فِک ميکَد که بَقيه ی پول خونه ای که ديلوژ خَليدَن لُ چه
جولی جول کنه.
فِک کُنَم اَشَن يادِش نبود که اِملوژ تولٌدشه. مامانی ميگُف شی و يه
شالِش ميشه.
خيلی بُژُلگه ها باباييم.
من و مامان مهناژی ميخايم يواشکی بَياش يه کفشِ خوکشِل بِخَليم.
نميدونم اِشتُرپ يا اِپشُرت يا اِشپُرت ، دُيُشت نمی دونم.
من دوشت داشتم بَياش يه چيژی که خودش هميشه ميگه دوشت داله
پاهاش لُ بِژاله توش و به هيچی فِک نکنه و من نميدونم چيه ، انداژه خودش
ميخَليدَم.
فِک کُنم بِهِش ميگَن دَليا يا دَيٌا. من هنوژ نديدم چيه.
مامانی ميگه بابايی تو اين يه ماهه خيلی اَژيَت شده اَژ بَش که اينوَل
و اونوَل يَفته دُمبالِ خونه .
بابايی مِرشی که به دُنيا اومدی !
... نظرات () link ۱:٢٧ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱٠ - نیکا صالحی

