نيكا

نميگه، نميگه، هيچي نميگه ...

مامان سه روزه كه خيلي حالش خوب نيست... بخاطر اينكه من هم مريض نشم،

ماسك زده ... فكر كنم من مريضش كردم ، يعني سرماي من رو گرفته و خورده حتما ...

هِي ميرم ازش مي پرسم : مامان ، الان خوب شدي ؟   مامانم هم ميگه  : نه هنوز .

اينقدر مي پرسم تا خوب شه .

امّا علي ... با اينكه من كوچولوهم ، ميفهمم كه خيلي توي خودشه ، خسته است،

خودش هم حالش خوب نيست، دوست داره به كارايي كه خودش ميگه دوست داره،

برسه ولي اصلا نشون نميده ... تازه فكر ميكنه هيشكي هم نميفهمه ...

من و مامان، اين كارايي كه فقط امروز كرده رو اين زير مينويسيم واسه همه كه بفهمن

واسه چي اينقدر دوستش داريم و چون نمي تونيم كاري براش بكنيم، گريه مون ميگيره

واسش ....

از صبح، به من و مامان صبونه داده (نميگم كه خودش فقط از اين قهوه تلخا خورد)،

مامان رو دكتر برده، جارختيمون كه شكسته بود رو يكي ديگه بجاش رفته خريده،

شلغم و لبوي نپخته و ليموي تلخ (الكي به آدم ميگن شيرينه) و موز خريده، كشمش

و از اين كيك كوچولو خوشمزه ها و بيسكويت و شير و پوشك واسه من خريده، سبزي

و تربچه خريده، لباسا رو ريخته تو ماشين كه آقاي لباسشويي بشوره (نميگم كه البته

وقتي لباساي من رو درآورد از اون تو، همشون رنگِ هم شده بودن و دو ساعت هم

نشست با وايتكس دوباره همشون رو يه رنگ يه جورِ ديگه مثلِ سفيدِ تيره كرد)،

چهار بار پوشك من رو عوض كرده، ناهار برامون مرغ با هويج و سيب زميني و از اين

پلوها كه توش نخود فرنگي و ذرت و لوبيا سبز هست، درست كرده (نميگم كه چقدر

خوشمزه بود كه دلتون نسوزه)، ظرفاي كثيف سه روز مونده رو شسته، سبزي ها

و ميوه ها رو  پاك كرده و شسته، شلغم پخته، به من و مامان، عصرونه و شام داده،

داروهاي مامان رو سر وقت داده، سه بار با از اين جارو كوچولو برقيا، آشپزخونه و

جاهايي رو كه من كثيف كرده بودم، تميز كرده، عصر كه من حوصلم سر رفته

بود، من رو بيرون برده با ماشين و واسم ناناي، هم گذاشته و هم خونده (نميگم كه

همش رو نفهميدم چون خارجي بود، مياد اينجا رو ميخونه دلش ميسوزه ، گناه داره)،

برگشتنه واسه مامان از داروخانه دوا خريده، واسه من يازده تا كتاب خونده، واسه من

شيش تا خونه و هفت تا چيز ديگه با لِگوهام درست كرده، اسبم شده، و ديگه هزار

باري كه برام آب آورده يا شير آورده يا ميوه پوست كنده ديگه نميگم ... تازه كاراي

ديروزش رو اگه بخوام بگم كه هيچي ...

.....

امّا دو تا بديش رو هم ميگم ... ( علي ! ناراحت نشي اگه اينجا رو خوندي ها ! )

اوّل اينكه وقتي امروز كاسه سوپم رو بردم و خالي كردم روي فرش و داشتم بازي

ميكردم با قاشق با سوپم، اومد و همه رو جمع كرد.

بعدش هم اينكه هيچوقت هيچي نميگه، حتي وقتي كه داره واسم كتاب ميخونه،

حتي وقتي كه حرف ميزنه، انگار هيچي نميگه، مثل چي بگم كه بفهمين ؟

مثل هوايي كه هست و نفس ميكشيم و نمي فهميم ...  

بعدن ها ميفهميم كه كجا بوده ... بعدن ها يعني وقتي ميبينيم كه توي وبلاگش،

يه شعر تازه يا نوشته تازه گذاشته ...

يعني اون چيزايي رو كه چشماي قهوه ايش رو  اونجوري قرمز و دور ميكنه نميگه،

نميگه ...

هيچي نميگه ...

...

نظرات ()        link        ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ - ۱۳۸٦/٩/٢ - نیکا صالحی