نيكا

عِقش همون شولوکاتِ تخم مُلغ شانشيه !

اِملوژ که بابايی اَژ شَلِ کال اومده بود بَلايِ مامان مهناژی يه دَشته گُل خَليده

بود با يه چيژ گِلدالی که به مامانی گفت اِشمِش چَلخونَکه و مامانی که به

خاطِلِ به دنيا آوُلدَنِ من يه کم تُپُلی شده بايد لوش وَلژِش کُنه که لاغَل تَل

بشه و بَلايِ من هم يه چيژی که خودش گفت اِشمِش تخم مُلغ شانشيه.

خودشون با شايی خولدَنِش و گفتن شولوکاتِ خومشَزه ايه و هِی اَژ قديما

حَف ژَدَن.

به من هم گفتن بَلام ژوده که اَژ اين چيژا بُخولَم و فقطِ فقط عَلوشَکِ توش لُ

دادن به من.

فقط فمهیدم که مامان مهناژی و بابايی خيلی خيلی قبل تَل اَژ اينکه من به

دنيا بيام با همديگه اَژ اين شولوکاتا ميخُلدَن .

وقتی داشتن شولوکات ميخُلدَن با شايی اَشَن اِنگال من نبودم .

اَژ يه جايی به اِشمِ دانِگشاه حَف ميژَدَن و اولين لوژی که همديگه لُ ديدن.

فِک کنم وقتی اينجوری حَف ميژَدَن و به هم نِگا ميکَلدَن لُ بِهِش ميگن

دوشت داشتن.

فِک کنم به اون شولوکاتم ميگن عِقش.

...

نظرات ()        link        ٢:٤٩ ‎ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱۳ - نیکا صالحی