اِملوژ که بابايی اَژ شَلِ کال اومده بود بَلايِ مامان مهناژی يه دَشته گُل خَليده
بود با يه چيژ گِلدالی که به مامانی گفت اِشمِش چَلخونَکه و مامانی که به
خاطِلِ به دنيا آوُلدَنِ من يه کم تُپُلی شده بايد لوش وَلژِش کُنه که لاغَل تَل
بشه و بَلايِ من هم يه چيژی که خودش گفت اِشمِش تخم مُلغ شانشيه.
خودشون با شايی خولدَنِش و گفتن شولوکاتِ خومشَزه ايه و هِی اَژ قديما
حَف ژَدَن.
به من هم گفتن بَلام ژوده که اَژ اين چيژا بُخولَم و فقطِ فقط عَلوشَکِ توش لُ
دادن به من.
فقط فمهیدم که مامان مهناژی و بابايی خيلی خيلی قبل تَل اَژ اينکه من به
دنيا بيام با همديگه اَژ اين شولوکاتا ميخُلدَن .
وقتی داشتن شولوکات ميخُلدَن با شايی اَشَن اِنگال من نبودم .
اَژ يه جايی به اِشمِ دانِگشاه حَف ميژَدَن و اولين لوژی که همديگه لُ ديدن.
فِک کنم وقتی اينجوری حَف ميژَدَن و به هم نِگا ميکَلدَن لُ بِهِش ميگن
دوشت داشتن.
فِک کنم به اون شولوکاتم ميگن عِقش.
... نظرات () link ٢:٤٩ ب.ظ - ۱۳۸٥/۳/۱۳ - نیکا صالحی
