کنار ِ بابایی که رانندگی میکنه رو اون صندلی اونوریه که فرمونِ ماشین نداره
که منم بچرخونمش میشینم هر روز که میخام از مهتِ کوتَک برم خونه. هِی
اینقد بیرونا رو نگاه میکنم تا برسیم ... خیلی یواش یواش میرن اون ماشینای
دیگه که بیرونِ ماشینِ ما هستن. نمیذارن تند تند بریم که زودِ زود برسیم به اون
مغازه بغلِ خونه مون که همه چی بخریم ، تازه جیشم هم آخه هِی میخواد
بریزه تا برسیم ولی نمیذارم که، دیگه بلدم خودم.
توی همه راه، اون کوچه کوچولوه که توش یه عالمه مغازه داره، اون خیابون
بزرگه که درخت داره کناراش، اون خیابون خیلی گنده هه که هیچی توش
نداره فقط یه کم میره بالا که من دوست دارم، بالاتر از ماشینای دیگه که اون
پایینن، تا کوچه خوشگل خودمون که اون مغازه خوبه توشه و همه چیزایی که
من دوست دارم رو داره ، همش با بابایی آهنگ گوش میکنیم ... بعضی هاش
رو من خیلی دوست دارم ، بعضی هاش رو بابایی خیلی دوست داره،
بعضی هاش رو هم دوتاییمون دوست داریم، بعضی هاش رو هم هیشکدوم
دوست نداریم ... بابایی خیلی هاشون رو بلده که بخونه ، من هم کم کم
دارم یاد میگیرم خیلی ها رو ... بابایی گفته اگه خوبِ خوب یاد بگیرم، بجای
اینکه آهنگ بذاره که گوش کنیم، به من میگه بخونم، الانم که بعضی وقتا آروم
آروم میخونم با آهنگا، بابایی یواشکی صدای آهنگ رو کم میکنه، فکر میکنه من
نفهمیدم ، منم صورتم رو اونوری میکنم می چسبونم به شیشه بیرونا رو نگاه
میکنم و قشنگتر میخونم که بابایی خستگیش در بره ... همیشه میگه با دو تا
چیز خستگیش خیلی در میره، یکی با بوس های مشتی من، یکی هم با شعر
خوندنِ من ... .
... نظرات () link ۸:٤٢ ق.ظ - ۱۳۸٧/۸/٢۱ - نیکا صالحی
