نيكا

حوصله ام سر میره ... یه نی نی بیارین برام !

صد و سی و نود و چهار بار به مامان و بابا گفتم دیگه باید برن از همونجایی که من رو پیدا کردن و آوردن و واسم اسم گذاشتن و کره عسل و قرمه سبزی و ماکارونی و شکلاتِ کیندر دادن خوردم و بزرگ شدم، از همونجا یه خواهر برام بگیرن بیارن ... بهشون گفتم که یکی پیدا کنن که مثل من توی کوچولوییش کچل نباشه، موهاش از همون کوچولوییش خرگوشی بسته باشه با دو تا گل سر مینی موسی صورتی... حالا اگه خیلی هم مثل من خوشگل نبود دیگه اشکالی نداره ... سرم رو که میتونه گرم کنه ... حالا اگه خواهرم پیدا نشد، یه داداش مثل کوروش یا پارسا هم پیدا کنن خوبه ... دیگه مجبورم باهاش ماشین بازی و تفنگ بازی کنم دیگه ... از هیچیِ هیچی که بهتره ... حالا اگه داداشم پیدا نشد، خود مامان و بابا اگه قبول کنن یه روز یکیشون دخترم بشه یه روز دیگه یکی دیگشون پسرم بشه، بازم خوبه ... آخه وقتی از مهد بر میگردم خونه یا روزای تهطیل، وقتی با بابا یا مامان، مامان بازیم تموم میشه، خونه سازی هم تموم میشه، فروشگاه بازی و دکتر پرستار بازی هم تموم میشه، یه کم هم خمیر بازی که میکنم، نقاشی های خوشگل خوشگل هم که میکشم، بعدش موسیقی تمرین میکنم، لپ تاپ بازی هم که میکنم، بفرمایید شام هم که نگاه میکنم، بعدش کارتون هم که می بینم ، مامان و بابا دیگه هی جلوی تلویزون چشماشون بسته میشه و هی باز میشه تا خوابشون میبره، بعدِ بعدِ بعدش حوصله ام سر میره ... اگه یه خواهر یا برادر دیگه داشتم، مامان و بابا که خوابشون میبرد، میتونستم من نخوابم و تا صبح با نی نی بازی کنم ... تازه، دیگه نمیتونم تا آخر عمرم الکی هی به همه بگم که هستی و هانا خواهرام هستن و کوروش داداشمه که ...

...

نظرات ()        link        ۸:۳٠ ‎ق.ظ - ۱۳٩٠/۳/٤ - نیکا صالحی