اَژ اِملوژ ميخوام هَمَش وول بُخُلَم.
هَل چی هم مامان مهناژی ميخواد بهم بگه وول وولَک يا بابايی بهم بگه
ژِلژِله ، بِگَن.
ديشب که بابايی من لُ بغل کَده بود و بَيام داشت شِعلِ پَليا گُشنتونه ،
پَليا تِشنتونه ، پَليا خُشته شدين لُ ميخوند ، اون دو تا قِلمِژيِ کوچولو لُ
که اَژ وقتی من به دُينا اومدم بابايی بَيايِ عِيد و شُفيه ی هَف شين خَليده
بود و يويِ ميژ تويِ يه ژَلفِ شيشه ای بودن و من ديده بودم که اَژ ديلوژ اوٌل
يکيشون و بعد اون يکيشون وول نميخُلدَن لُ ديد.
ناياحَت شد و به مامانی گُف :
مهنازی ! ماهی ها هر دوشون مُردَن.
بعدش هم انداختِشون تويِ شَلطِ آغشال.
هِی به آدم بگن وول وولَک يا ژِلژله ، بِهتَل اَژ اينه که آدم لُ بنداژَن تويِ
شَلطِ آغشال.
شايد اون دوتا قِلمِژيِ کوچولو لالا بودن ؟
بيچايه ها الان بيدال ميشن ميبينن توی آغشالا کناِيِ پوشَکای پيف پيفيِ
منَن.
شما نمی دونين وقتی لالا هَشتَم چه جولی ميتونم هِی وول بُخُلَم ؟
... نظرات () link ٩:۱٩ ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢٠ - نیکا صالحی
