نيكا

دو تا قِلمِژيِ کوچولو

اَژ اِملوژ ميخوام هَمَش وول بُخُلَم.

هَل چی هم مامان مهناژی ميخواد بهم بگه وول وولَک يا بابايی بهم بگه

 ژِلژِله ، بِگَن.

ديشب که بابايی من لُ بغل کَده بود و بَيام داشت شِعلِ پَليا گُشنتونه ، 

پَليا تِشنتونه ، پَليا خُشته شدين لُ ميخوند ، اون دو تا قِلمِژيِ کوچولو لُ

که اَژ وقتی من به دُينا اومدم بابايی بَيايِ عِيد و شُفيه ی هَف شين خَليده

بود و يويِ ميژ تويِ يه ژَلفِ شيشه ای بودن و من ديده بودم که اَژ ديلوژ اوٌل

يکيشون و بعد اون يکيشون وول نميخُلدَن لُ ديد.

ناياحَت شد و به مامانی گُف :

مهنازی ! ماهی ها هر دوشون مُردَن.  

بعدش هم انداختِشون تويِ شَلطِ آغشال.

هِی به آدم بگن وول وولَک يا ژِلژله ، بِهتَل اَژ اينه که آدم لُ بنداژَن تويِ

شَلطِ آغشال.

شايد اون دوتا قِلمِژيِ کوچولو لالا بودن ؟

بيچايه ها الان بيدال ميشن ميبينن توی آغشالا کناِيِ پوشَکای پيف پيفيِ

منَن.

شما نمی دونين وقتی لالا هَشتَم چه جولی ميتونم هِی وول بُخُلَم ؟

...

نظرات ()        link        ٩:۱٩ ‎ق.ظ - ۱۳۸٥/۳/٢٠ - نیکا صالحی